شمس الدين محمد كوسج
236
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
ببستش به خم كمند اندرون * بباريد بدگوهر از ديده خون بناليد [ و ] از درد دل ناله كرد * ز ديده همى رخ پر از ژاله كرد به رخش اندر آمد سپهبد دوان * همى تاخت بر دشت روشنروان چو آمد به نزديك دستان سام * سپهدار برزوى فرخندهنام بيامد به نزديك رستم فراز * زمين را ببوسيد و بردش نماز ز دست جهانپهلوان بستدش * ز كينه همى بر زمين برزدش كه پهلو و پشتش به هم در « 1 » شكست * سر كينهور گشت با « 2 » خاك پست وز آنجا بياورد او را به راه * بدان تا ببيند دورويه سپاه برآورد برزوى شمشير تيز * تن پيلسم كرد پس ريزريز ز شادى زواره فرامرز و زال * به گردنده گردون برآورد يال همه نامداران ايرانيان * ببستند بر جنگ جستن ميان چنين گفت هريك كه افراسياب * نمانيم تا بيند آن سوى « 3 » آب جهاندار دستان بر آن « 4 » روى خاك * بماليد رخ پيش ديّان « 5 » پاك همى گفت كاى كردگار جهان * شناسندهء آشكار و نهان تو كردى مرا شاد و روشنروان * تو دادى به من بازپور جوان به گيتى نگه دارش « 6 » از بدكنش * مبادا كه يابد ز كس سرزنش به هر كار پشت و پناهش تو باش « 7 » * نگهدار اورنگ و گاهش تو باش « 8 » چو افراسياب دلير آن « 9 » بديد * بزد دست و گرز گران بركشيد به پيران چنين گفت جنگ آوريد * همه راه و رسم پلنگ آوريد
--> ( 1 ) . س : بر . ( 2 ) . ن : بر ؛ س : در . ( 3 ) . س : اين دشت . ( 4 ) . س : بدان . ( 5 ) . ن ، س : ايزدان . ( 6 ) . س : نگهدار . ( 7 ) . ن : تويى ؛ س : تو باد . ( 8 ) . ن : تويى ؛ س : تو باد . ( 9 ) . ن : از دليران .